سلام به همه دوستان

ببخشید که مدتی نتونستم پست جدید بنویسم ولی ازاین بعد سعی میکنم هرچند هفته اپ کنم.

این روزا من ودوست خوبم محمد کاملا" ست وکپی شدیم،از ساندویچ فلافل خوردن گرفته تا درس ودانشگاه رفتنمون باهم شده!

یکی از روزها که تو ماشینش میگشتیم ممد حرفای دلش گفت وازم خواست که کمکش کنم.من بااینکه زندگی ممد برام خیلی مهم وباارزش اولش موضوع رو به تمسخر وشوخی گرفتم ولی کار ازکار گذشته واقا چند سالی عاشق شده!

بهش گفتم:ممدجان حالا که عاشق شدی بشین و نوار خالی گوش کن!

گفت حسین مسخره نکن.من باید بااین دختره ازدواج کنم وفکرش هم نمیتونم بکنم که یکی دیگه اون ازم بگیره...این روزا ممد بدجور ذهنم مشغول کرده و میترسم اگه ازدواج کنه از درساش عقب بیفته یا حسرت سربازی نرفتن وهنوز سرکار نرفتن بخوره!

ناگفته نماند که ممد بوتیک لباس فروشی داره وترم دوم مهندسی شیمی وهنوز سربازی نرفته!

نظرشما چیه؟