دیروز هفتم محرم بود که بعداز نهار دوستم نسیم باماشینش اومد دنبالم که بریم دانشگاه(ابادان) و به کلاس نقشه کشی صنعتی برسیم.توراه گرد وخاک خیلی بلند بود ونسیم گفت:ازبس گردوخاک وهوا بلند،به زور فرمون گرفتم.خلاصه وسط راه خواستیم سبقت بگیریم وتاجفت ماشین جلوییمون شدیم،یهو دیدیم که یه مینی بوس هایوندای روبرومونه!

هروقت اون لحظه رو یادم میات انگار قلبم می ایسته!                                                              نسیم زود ترمز گرفت وپشت ماشین جفتیمون رفت که اون مینی بوس رد شد.باور کنید بعدش باور نمیکردم که هنوز زنده اییم!

من فقط توصورت نسیم نگاه میکردم وحرفی برای گفتن نداشتم.کار خدا بود که به خیرگذشت...

پی نوشت:ماعربها اسم پسر رو نسیم میذاریم پس اشتباه نکنید:نسیم پسره!